تقدیمی
این وبلاگ را تقدیم میکنم به پدر و مادرم .
خانواده ام و همه خوبانی که در زندگی من تاثیر معنوی داشته اند.
این وبلاگ را تقدیم میکنم به پدر و مادرم .
خانواده ام و همه خوبانی که در زندگی من تاثیر معنوی داشته اند.

مطمئنا خیلی از شماها این عکس را ندیدید
عکس شهید حسن فتاحی معروف به حسن امریکایی یا حسن سر طلا
بیسیم چی گردان غواص لشکر 14 امام حسین اصفهان
در منطقه نهر خین عملیات کربلای چهار به شهادت رسید
پیکر مطهرش هنوز هم برنگشته ....
این اخرین عکس حسن هست ...
برای شادی روح همه شهیدان صلوات

1. تجربیات خوب و بد شما، حاصل تفکراتتان هستند
2. فکر کردن راجع به هر چیزی در واقع دعوت آن پدیده به سمت خودتان است، حتی اگر آن را نخواهید!
3. هر چه بیشتر روی مسئله ای تمرکز کنید، قدرت آن بیشتر می شود
4. بهتر است به جای فکر کردن زیاد در راه تصمیم گیری به حستان اعتماد کنید
5. می توانید تاریخ وقوع رویدادهای خوب را با فکر کردن بیشتر به آنها، جلو بیندازید
6. برای تغییر کافیست به پدیده ها آنطور که دوست دارید نگاه کنید، نه آنچنان که هستند
7. قدرت مغناطیسی خود رابا 15 دقیقه تفکر دقیق و عمیق در روز افزایش دهید
8. موفقیت منبع مشخصی ندارد، هر کسی می تواند به آن برسد
9. به ناامیدی اجازه جولان دادن ندهید
10. دور برنامه های تلویزیونی با تجربیات منفی از جمله بیماری و جنایت را خط بکشید
11. ارتباط شما با دیگران بد است، چون خود شما می خواهید که بد باشد
12. نگران رویاهایتان نباشید، در عوض از آنها به عنوان چراغ راهنما استفاده کنید
گرچه من ایرانی ام امّا عرب هایی چنین را دوست دارم
من شما را دوست دارم
هم محمّد با علی را
هم حسن را باحسین
سجادو باقر
وصادق را
و کاظم را
بالخصوص آن حضرت ثامن رضا را
هم جواد و هادی و پس عسگری را
هم امام عصر خودرا دوست دارم
گر زبانم هم نگوید
اشک عاشق صادق است
من شما را دوست دارم
تازه این سیّد علی را دوست دارم
پس شما را می دهم سوگند
بر آن مادر پهلوشکسته
فاطمه
دست من را هم بگیرید
من شما را دوست دارم
دوست دارم .



حکایت مان بیشباهت به بازی قدیمی «مار و پلّه» نیست. آرام آرام با هزاران تلاش و بد بختی و خودسازی و تسلط بر نفس و تسلط بر این حیوان وحشی و ناآرام آدمی وبا صبوری، خانه به خانه از میان کشمکشها، ار میان آشغالهایی كه دور ورمان ریخته شده در میان غربت و کج فهمیها و با این اوج گیری ریزشها و بلاهای آخرالزمانی و غیره پله های ایمان را یكی پس از دیگری با زحمت بالا می آییم. گاهی وقتها هم نردبان دستی (عنایت های خدا) باری تعالی چند خانه ما را بالا کشید تا آنکه به خانه پیروزی و به خدا و در چند قدمی مولا برسیم اما با غفلتی اندك(انجام گناهی) ناگاه ماری بزرگ ما را نیش میزند و از پله های ایمان ما را به سقوط وحشتناك و درد آور وا میدارد و دوباره باید زحمت بكشیم تا پله ها را به سختی بالا برویم حالا چه نردبان دستی (عنایت خدا)ما را یاری كند یا نكند پس باید مواظب باشیم تا مار نیشمان نزند.
پادشاه و زندانی محکوم به اعدام...
روزی در زمان پادشاهی لوئیس چهاردهم، زندانی ای بود که محکوم به اعدام شده بود و در زندان قلعه ای زندانی شده بود.فقط یک روز به اعدام فرد زندانی باقی مونده بود. پادشاه لوئیس چهاردهم معروف به این بوده که رفتارهای عجیب و غریبی داشته.اون شب زندانی از دیدن پادشاه تو زندان خودش متعجب شد،پادشاه به زندانی گفت: به تو فرصت می دهم ، اگر موفق شدی می تونی نجات پیدا کنی!.در زندانِ تو راهی به سمت بیرون وجود داره که نگهبان هم نداره، اگه تونستی پیداش کنی، نجات پیدا می کنی و اگر نتونستی پیداش کنی با طلوع آفتاب نگهبان ها میان و تو رو واسه ی اعدام می برند.

پادشاه و نگهبانان زندان رو ترک کردن و غل و زنجیرهای زندانی رو هم باز کردن...زندانی شروع به گشتن کرد، جایی که در اون زندانی بود چندین اتاق وجود داشت، شروع کرد به گشتنِ همه جا...وقتی یه جایی رو پیدا کرد که با فرش کوچکی پوشونده شده بود خیلی خوشحال شد و بارقه های امید درونش روشن شد..وقتی بازش کرد دید که پله هایی داره و به زیرزمین راه داره و بعد پله هایی هم به سمت بالا داره،زندانی پله ها رو بالا رفت، تا اینکه وزش باد رو حس کرد..وقتی جلوتر رفت دید در بالای قلعه ی بلندی ایستاده و اصلا زمین رو نمیشه دید..دوباره به زندان برگشت ولی مطمئن بود که پادشاه به او دروغ نگفته...رو زمین دراز کشید و پاشو به دیوار تکیه داد و ناگهان حس کرد که سنگی تو دیوار تکون میخوره..از جا پرید و بلند شد و دید میتونه سنگ رو تکون بده..وقتی سنگ رو جابجا کرد یه دالانی رو دید که به زور میشه توش خزید...زندانی شروع به خزیدن کرد...هرچقدر جلوتر می رفت تونل فراخ تر می شد و کم کم صدای جریان آب رو شنید..در انتهای دالان به پنجره ای رسید که به سمت بیرونه اما با میله های فولادی راه خروج وجود نداره...ولی میشه بیرون رو دید...تمام طول شب زندانی به دنبال یافتن راه خروج بود... و راه های زیادی رو امتحان کرد اما هیچ کدوم از اون راهها به بیرون ختم نمی شد.
شب تموم شد...و ناگهان امپراطور رو دید که بهش گفت: می بینم که هنوز اینجایی..زندانی گفت: فکر می کردم با من صادق هستی ای پادشاه...من تمام طول شب دنبال راه خروج گشتم اما نتیجه ای نداشت.... پادشاه جواب داد: من با تو صادق بودم...در زندان باز بود و تو می تونستی بیرون بری!!!
انسان گاهی راه های خیلی سخت رو برای موفقیت امتحان می کنه، در حالی که راه موفقیت خیلی واضح روبه روش وجود داره...سعی کنیم این راه ها رو پیدا کنیم ...
![]()
چندین سال قبل برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ایالات متحده شده بودم، سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود که یک کار گروهی برای دانشجویان تعیین شد که در گروه های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام میشد.
دقیقا یادمه از دختر آمریکایی که درست توی نیمکت بغلیم می نشست و اسمش کاترینا بود پرسیدم که برای این کار گروهی تصمیمش چیه؟
گفت اول باید برنامه زمانی رو ببینه، ظاهرا برنامه دست یکی از دانشجوها به اسم فیلیپ بود.
پرسیدم فیلیپ رو میشناسی؟
کاترینا گفت آره، همون پسری که موهای بلوند قشنگی داره و ردیف جلو میشینه!
گفتم نمیدونم کیو میگی!
گفت …
همون پسر خوش تیپ که معمولا پیراهن و شلوار روشن شیکی تنش میکنه!
گفتم نمیدونم منظورت کیه؟
گفت همون پسری که کیف وکفشش همیشه ست هست باهم!
بازم نفهمیدم منظورش کی بود!
اونجا بود که کاترینا تون صداشو یکم پایین آورد و گفت فیلیپ دیگه، همون پسر مهربونی که روی ویلچیر میشینه…
این بار دقیقا فهمیدم کیو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فکر، آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه که بتونه از ویژگی های منفی و نقص ها چشم پوشی کنه…
چقدر خوبه مثبت دیدن…
یک لحظه خودمو جای کاترینا گذاشتم ، اگر از من در مورد فیلیپ میپرسیدن و فیلیپو میشناختم، چی میگفتم؟
حتما سریع میگفتم همون معلوله دیگه!!
وقتی نگاه کاترینا رو با دید خودم مقایسه کردم خیلی خجالت کشیدم…
شما چی فکر میکنید؟
چقد عالی میشه اگه ویژگی های مثبت افراد رو بیشتر ببینیم و بتونیم از نقص هاشون چشم پوشی کنیم

منبع: وبسایت شهر دارالمومنین و شهید پرور زاویه ، شهرستان زرندیه
خامنه ای ثروتمندترین رهبر دنیاست چراکه!!!!؟؟؟؟
خونی که دررگ ماست همه هستی مان جان ناقابل مان ومختصر آبرویی که داریم همه وهمه ازآن خامنه ای است.
با این کلکسیون و با این همه ثروت
ویلا ندارد…
بیت دارد…
بیت که نه...
کاروانسراست خانه اش به جای فرش عرش دارد وگلیم وچند تکه آسمان همه چیز ساده است مثل خانه زهرا (س)مثل خیمه حسین (ع)
حسینیه امام خمینی دارد
چفیه دارد
و
عصایی که چوبش از شجره طوباست
و
دست مجروحی که ریشه در “کف العباس” دارد
فلذاست که حضرت ماه است...

مدیر عامل شرکت مخابرات استان مرکزی از اجرای طرح ملی همکدسازی با حذف کد بین شهری در استان خبر داد.
به گزارش خبرگزاری فارس از اراک مسعود مشیدی صبح امروز در جمع خبرنگاران اظهار داشت: طرح ملی همکد سازی با حذف کد بین شهری از 28 مرداد ماه جاری در تمام شهرها و روستاهای استان به اجرا در میآید.
وی تصریح کرد: در راستای اجرای این طرح تلفنهای ثابت استان از تاریخ ذکر شده هشت رقمی میشوند و کد استان مرکزی برای تماس از خارج استان به 086 تغییر خواهد کرد.
مدیر عامل شرکت مخابرات استان مرکزی با بیان اینکه از این پس ساکنین استان برای تماس با یکدیگر نیازی به گرفتن کد ندارند. بیان کرد: با اجرای این طرح به ابتدای شماره تلفن شهرهای اراک، تفرش، آشتیان، خنداب، میلاجرد، جاورسیان و کمیجان عدد 3 و به اول شماره شهرهای مامونیه، نیمور، محلات، دلیجان و نراق عدد 4 اضافه میشود.
به گفته وی دیگر مشترکین توابع استان میتوانند برای آگاهی از تغییرات و دریافت شماره جدید از طریق تماس با 7718 و یا ارسال کد و شماره قدیم خود به سامانه پیام کوتاه 3000086 اقدام کنند.
مشیدی گفت: استان مرکزی بعد از استانهای تهران، البرز و قم چهارمین استانی است که این طرح را اجرا میکند.

آيت الله بهجت مي فرمودند: «ما وظيفه داريم در تعليم، تعلم وتلاوت وعمل به قران كوشش كنيم، ما شب هاي احيا قران به سر مي گذاريم اما در مقام عمل، آيه هاي حجاب و غيبت وكذب، كم فروشي و احترام به پدر و مادر و... را زير پا مي گذاريم! »
آبكش را ديديد؟ آبكش هم همين طور است! توي آب پر است. از آب كه بيرون بياري اش همان مي شود كه بوده. خالي خالي!
ما هم در ماه رمضان پريم! از ختم قران و دعا گرفته تا شب زنده داري و... .بعدش چي؟ خدا عالم است.
چند نفرمان بعداز اين ماه روزي يك جزء قران مي خوانيم؟ يااين كه بعد از شب بيست و سوم كتاب خدا را مي بوسيم و مي گذاريم كنار تا سال بعد؟
سفره ي اين ماه كه جمع شد آمار جرم و جنايات نفسمان نزولي مي ماند يا باز هم مثل هر سال...
البته بر نخورد بهتان خودم را عرض كردم.![]()
خلاصه چند نفرمان آبكشيم؟ چندتايمان بعد از ماه رمضان دستمان را از دست خدا بيرون نمي كشيم؟
بياييد سوراخ هاي قلبمان را ببنديم. بياييد آبكش نباشيم!

اي كاش در صفحه ي اخر مقدراتمان نوشته باشند: محب امير المؤمنين است... عاقبتش ختم به خيرشد.
يا علي

باد می وزد …
میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی
تصمیم با تو است
آرامش آن است که بدانی در هر گام دست خدا در دست توست

یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته
رزی ، خانم نسبتا مسن محله ، داشت از کلیسا برمیگشت …
در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :
مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!
خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :
عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!!
نوه پوزخند ی زد و بهش گفت :
تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!!
مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست .
خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :
عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!
نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه
با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!!
رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده عزیزم
دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد
سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت :
من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !
مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :
آره ، راست میگی اصلا آبی توش نیست
اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز …!
ماه ظاهری که دیده بشه ...
روزه از شکمها برداشته میشه .
ولی تو روزه ی دست و چشم و زبان و گوش رو همچنان نگه دار ...
خدا رو چه دیدی که به حرمت این روزه ؛
یک روز زودتر از همه ، تو ، ماه واقعی رو دیدی و عید گرفتی ...
جملات زیبا گیله مرد
یک جمله زیبا از طرف خدا :
“ قبل
از خواب دیگران را ببخشید و من قبل از اینکه بیدار شوید ،
شما را بخشیده ام
”
اولین همایش بزرگ مدافعان حرم حضرت زینب ُ"س"روز پنج شنبه24مرداد زمان بعد از نمازمغرب وعشا
مکان: مامونیه میدان علی بن ابیطالب "تعزیه "مسجد تاریخی فاطمه زهرا "س"جنب مسجد علی بن ابیطالب
سخنران: حجت الاسلام سیدمحمدی وبا مداحی: حاح حسین یعقوبیان از مداحان کشوری
یا علی
از وبلاگ:شهر خوبان
دانشگاه انتظار بعد از 1200سال همچنان دانشجو می پذیرد ,
متاسفانه این دانشگاه
هنوز 313 فارغ التحصیل هم نداشته است ,
این دانشگاه در تمام شبانه روز از شما آزمون
به عمل می آورد .
مدارک لازم برای ثبت نام :
1. نماز اول وقت
2 . ولایت مداری
3 . دائم الوضو بودن
4 . دلی پر از ثواب و قلبی آکنده ازیاد خدا داشتن
به امید قبولی همه ی ما در این دانشگاه
التماس دعا
به تصویرش که مینگری اقیانوسی از معنویت و معصومیت در مقابل چشمانت موج میزند و حس تازگی به تو دست میدهد، گویی تصویر با تو حرف میزند.
تصویرش غریبه آشنایی است که هنوز نامش را نمیدانیم، اما خوب میشناسیمش، او امیر است، شهید امیر حاجامینی بیسیمچی گردان انصارالرسول لشگر 27 محمد رسولالله(ص) در زمان جنگ تحمیلی.
در سال 1340 از پدر و مادری متدین متولد شد، خانواده او اهل روستای علیشار خرقان زرندیه هستند که امیر را در راه اسلام و انقلاب فدا کردند.
امیر یک فرمانده و یک مسئول رده بالای جنگ نبود، یک رزمنده ساده بود که امروز عکس شهادتش به نماد شهید و شهادت تبدیل شده است.
بیسیمچی گردان انصارالرسول لشگر 27 محمد رسولالله(ص) در دهم اسفند سال 65 در منطقه عملیاتی شلمچه به شهادت رسید و درست در لحظه شهادتش احسان رجبی از او عکسی به یادگار گرفت که این عکس برای همیشه تاریخ ماندگار شد.
افطار چقدر دوست داشتنیه ؛
کاش هر کدام از ما بتونیم افطار فقیری باشیم.
شک ندارم که این افطار دوم رو ، خدا بیشتر دوست داره ...
ای که دستت می رسد ؛ دستی بگیر
آدرس سامانه پیام کوتاه 201490 . سامانهای که برای یافتن داروهای کمیاب راهاندازی شده و مکانیزم آن از این قرار است که شما شهر*منطقه *نام دارو را به صورت انگلیسی و صحیح وارد میکنید و سپس پیامکی دریافت میکنید که آدرس و تلفن داروخانه یا داروخانههایی که این دارو، در آنها موجود است را به شما میدهد.
از وبلاگ :چه خبر از زرندیه
خداوندا تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک
ولی جالب اینجاست که ....
تو به این بزرگی من کوچک را فراموش نمیکنی ؛
ولی من به این کوچکی تو را فراموش کرده ام . . .




به دنبال ِ همراه ِ "اوّل" نیستم !
باید به دنبال ِ همراه ِ "آخر" گشت . . .

در عجبـم از مردمانی که از نـَداری می نـالند
این روزها گنـاه از نان شب هم واجب تـر است .
از وبلاگ:معجزه کلمات
مادر شعید شفیعی در پاسخ به این پرسش «در زمان تشییع محمدرضا خودتان هم گریه کردید؟» گفت: گریه نکردم، زیرا خدا امانتی را صحیح و سالم به ما داده بود و ما هم توانستیم او را صحیح و سالم به خدا تحویل دهیم. خود محمدرضا وصیت کرده بود که در شهادتش گریه نکنیم و حتی میگفت: اگر من شهید شدم جشن بگیرید!
از:خبرفارسی

اوّل صد مرتبه اَسْتَغْفِرُاللّهَ رَبّى وَ اَتُوبُ اِلَيْهِ .
دوّم صد مرتبه اَللّهُمَّ الْعَنْ قَتَلَةَ اَميرِ الْمُؤْمِنينَ .
سوّم بخواند دعاء يا ذَاالَّذى كانَ را كه در قسم چهارم گذشت .
چهارم بخواند:
اَللّهُمَّ اْجْعَلْ فيما تَقْضى وَتُقَدِّرُ مِنَ الاْمْرِ الْمَحْتُومِ
خدايا قرار ده در آنچه حكم كرده و مقدر فرموده اى از سرنوشت حتمى
وَفيما تَفْرُقُ مِنَ الاْمْرِ الحَكيمِ فى لَيْلَةِ الْقَدْرِ وَفِى الْقَضاَّءِ الَّذى لا
و در آنچه جدا كنى از فرمان حكيمانه ات در شب قدر و در آن قضا و قدرى كه برگشت و
يُرَدُّ وَلا يُبَدَّلُ اَنْ تَكْتُبَنى مِنْ حُجّاجِ بَيْتِكَ الْحَرامِ الْمَبْرُورِ حَجُّهُمُ
تغيير و تبديلى ندارد كه نام مرا در زمره حاجيان خانه محترمت (كعبه ) بنويسى آنان كه حجشان
الْمَشْكُورِ سَعْيُهُمُ الْمَغْفُورِ ذُنُوبُهُمُ الْمُكَفَّرِ عَنْهُمْ سَيِّئاتُهُمْ وَاجْعَلْ
مقبول و سعيشان مورد تقدير و گناهانشان آمرزيده و كردار بدشان بخشوده شده است و قرار ده
فيما تَقْضى وَتُقَدِّرُ اَنْ تُطيلَ عُمْرى وَتُوَسِّعَ عَلَىَّ فى رِزْقى
در آنچه مقدر فرموده اى كه عمر مرا طولانى كرده و روزيم را وسيع گردانى
وَتَفْعَلَ بى كَذا وَكَذا و به جاى اين كلمه حاجت خود را ذكر كند
و درباره ام چنين و چنان كنى

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند، اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
نتیجه اخلاقی :
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد، کجا هستید.
داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم
چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.
چند سال پيش در يك روز گرم تابستان پسر كوچكي با عجله لباسهايش رادرآورد و خنده كنان داخل درياچه شيرجه رفت .
مادرش از پنجره نگاهش ميكرد و ازشادي كودكش لذت مي برد. مادر ناگهان تمساحي را ديد كه به سوي پسرش شنا مي كرد.
مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سر را برگرداند ولي ديگر دير شده بود.
تمساح با يك چرخش پاهاي كودك را گرفت تا زير آب بكشد مادر از راه رسيد و از روي اسكله بازوي پسرش را گرفت.
تمساح پسر را با قدرت ميكشيد ولي عشق مادر به او آنقدر زياد بود كه نمي گذاشت پسر در كام تمساح رها شود...
كشاورزي
كه درحال عبور از آن حوالي بود، صداي فرياد مادر را شنيد، به طرف آنها
دويد و با چنگك محكم بر سر تمساح زد و او را فراري داد.
پسر را سريع به
بيمارستان رساندند. دوماه گذشت تا پسر بهبودي پيدا كند. پاهايش با آرواره
هاي تمساح، سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش
مانده بود...
خبرنگاري كه با كودك مصاحبه مي كرد از او خواست تا جاي زخم
هايش را نشان دهد. پسر شلوارش را كنار زد و با ناراحتي زخمها را نشان داد،
سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت:
"اين زخم هارا دوست دارم، اين ها خراشهاي عشق مادرم هستند..."
گاهي مثل يك كودك قدر شناس خراشهاي عشق خداوند را به خودت نشان بده...
خواهي ديد چه قدر دوست داشتني هستند...
داستانی در مورد اولین دیدار ((امت فاکس)) نویسنده و فیلسوف معاصر،از رستوران سلف سرویس؛هنگامی که برای نخستین بار به آمریکا رفت.وی که تا آن زمان،هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست با این نیت که از او پذیرایی شود. اما هرچه لحظات بیشتری سپری می شد ناشکیبایی او از اینکه می دید پیشخدمت ها کوچکترین توجهی به او ندارند،شدت گرفت.از همه بدتر اینکه مشاهده می کرد کسانی که پس از او وارد شده بودند در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.
وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود،نزدیک شد و گفت:من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون انکه کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد.حالا میبینم که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته اید!موضوع چیست؟مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟
مرد با تعجب گفت:ولی اینجا سلف سرویس است...سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود،اشاره کرد وادامه داد:به آنجا بروید،یک سینی بردارید و هر چه میخواهید،انتخاب کنید،پول آنرا بپردازید،بعد اینجا بنشینید و آنرا میل کنید!
امت فاکس،که قدری احساس حماقت می کرد،دستورات مرد را پی گرفت.اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است!همه نوع رخداد،فرصت،موقعیت،شادی،سر ور و غم در برابر ما قرار دارد... درحالیکه اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آنچنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیشتری دارد؟که هرگز به ذهنمان نمیرسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است،سپس آنچه می خواهیم،برگزینیم!
امشب خوان ماه رمضان به یمن قدوم کریم اهل بیت گسترده تر است. هوشیار باشید که بی نصیب از کنارش نگذرید.
دلخواسته هایتان را آرزو كنید ؛میلاد كریم اهل بیت فرا رسیده است
ميلاد حسن(ع) خسرو دين
است امشب
شادي و سرور مؤمنين است امشب
از يمن قدوم مجتبي(ع) طاعت ما
مقبول خداوند مبين است امشب
