نوشته هایی از دوست عزیزم (خانم مژگان ترکمانی) مدیر وبلاگ باران افتابی

او دختر، خواهر، همسر و مادر شهيد است+عکس


مي گفتند هم فرزند شهيد است هم خواهر دو شهيد. البته فقط اين هم نبود همسر و يک فرزندش را هم تقديم ميهن کرده بود. يک زن که 5 شهيد را با دستان خودش به خاک سپرده و به تنهايي 6 فرزند ديگرش را بزرگ کرده است تا همه آن ها امروز به سهم خودشان آدم هاي موثري باشند براي جامعه...

به گزارش جنوب نیوز، حاجيه خانم «مريم کارگر يزدي» در را که به رويمان مي گشايد مي گويد هر کجا که راحت هستيد بنشينيد و ما جايي  روبه روي تصوير کوچکِ شهداي اين خانواده را انتخاب مي کنيم. او قبل از هر چيز تاکيد مي کند: هر چه مي خواهيد بنويسيد فقط کاري نکنيد ريا شود.

دعاي مادرم ما را ميراث دار 5شهيد کرد



بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

داستان کوتاه دیدار با خدا

روزی روزگاری زنی در کلبه ­ای کوچک زندگی می­کرد . این زن همیشه با خداوند صحبت می­کرد و با او به راز و نیاز می­پرداخت . روزی خداوند پس از سال­ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید . زن از شادمانی فریاد کشید ، کلبه ­اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست ! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد ! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس­های مندرس و پاره ­اش پشت در ایستاده بود ، کسی آنجا نبود ! زن نگاهی غضب­ آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست . دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست !ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد . زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد . اما این بار هم فقط پسر بچه­ ای پشت در بود . پسرک لباس کهنه ­ای به تن داشت ، بدن نحیفش از سرما می ­لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود . صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می­کرد ! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید . و دوباره منتظر خداوند شد .خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد . زن پیش رفت و در را باز کرد پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود ، پشت در بود . پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت . و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود . زن که از این همه انتظار خسته شده بود ، این بار نیز در را به روی پیرزن بست !شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است آنگاه خداوند پاسخ گفت :« من سه بار به در خانه تو آمدم ، اما تو مرا به خانه ­ات راه ندادی »

به مناسبت باز گشت حجاج

گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت كعبه رود. با كاروانی همراه شد و چون توانائی پرداخت برای خریدن حیوانی جهت سوار شدن  نداشت پیاده سفر كرده و خدمت دیگران میكرد .

تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع آوری هیزم به اطراف رفت، در زیر درختی مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید و از احوال وی جویا شد و دریافت كه از خجالت اهل و عیال در عدم كسب روزی به اینجا پناه آورده است و یک هفته است كه خود و خانواده اش در گرسنگی بسر میبرند.

چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت : برو . مرد بینوا گفت : مرا رضایت نیست تو در سفر حج در سختی باشی تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم . شیخ گفت : حج من ، تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف كنم بهتر از آن است که هفتاد بار زیارت آن بنا كنم .

اي قوم به حج رفته كجاييد كجاييد -- معشوق همينجاست بياييد بياييد

معشوق تو همسايه و ديوار به دیوار -- در باديه سرگشته شما در چه هواييد


نکته ها

چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است ...

وقتی خدا مشکلات تو رو حل می کنه

تو به توانایی های او ایمان داری.


وقتی خدا مشکلاتت رو حل نمی کنه

او به توانایی های تو ایمان داره.


ترجیح می دهم حقیقتی مرا آزار دهد، تا اینکه دروغی آرامم کند ...


تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی‌!
یکی‌ دیروز و یکی‌ فردا ...







آیه الکرسی بخوان

یکی از سادات محترم اصفهان نقل می کرد که: بین برادر 20 ساله و داماد 40 ساله ام اختلاف سختی ایجاد

شده بود و این اختلاف مدت زیادی به طول انجامید و موجب آزار و اذیت همه اعضای خانواده شد.

تلاش زیادی برای اصلاح روابط آن دو نفر کردم. آنها را بسیار نصیحت کردم و افراد فراوانی را واسطه اصلاح

روابط بین آن دو نفر نمودم، اما برادرم از توهین و بد دهنی نسبت به دامادم دست برادر نبود. حل این مشکل

بسیار برایم دشوار شد و محال جلوه می نمود. خدمت آقای نجابت رسیدم و مشکل را برای ایشان عرض کردم

ایشان دعا کردن و فرمودند: ( هنگامی که به اصفهان رفتی بعد از سه نماز << یعنی : نماز صبح ، ظهر ،

عصر ، مغرب و اعشاء >> آیه الکرسی بخوان ، سپس به چشم خود دست بگذار و بگو

(( اُعیذُ نُورَ بَصَری بِنوُرِ اللهِ الّذی لا یُطفی ))

<< یعنی پناه می برم، نور چشمم را به نور خداوند متعال که خاموش نمی شود >>

و پس از آن از برادرت بخواه تا با دامادت آشتی کند.) گفتم: آقا این شبیه به محال است و برادرم به هیج وجه

حاضر به آشتی نیست، فرمود:

<< چنین نیست. او در دستان تو همچون موم نرم می شود و به هر شکلی که بخواهی با دامادت آشتی

خواهد کرد . >>

من همان کاری را که آقای نجابت فرموده بود انجام دادم. سپس برادرم را خواستم و به او گفتم با دامادم صلح و

آشتی کن. فورا گفت: چشم . گفتم : کجا مجلس آشتی بگیریم؟ گفت :هر کجا که شما بگوئید. بالاخره مجلسی

آماده کردیم و برادرم بدون هیچ کراهتی آشتی کرد.

البته نا گفته نباشد که دعای این بزرگوار بسیار تاثیر گذار هست

عرفه , عید قربان


دل در جوشش ناب عرفه، وضو مي گيرد و در صحراي تفتيده عرفات، جاري مي شود. آن جا كه ايوان هزار نقش خداشناسي است. لب ها ترنم با طراوت دعا به خود گرفته و چشم ها امان خود را از بارش توبه، از دست داده اند. دل، بيقرار روح عرفات، حضرت اباعبدالله الحسين (ع) شده است. پنجره باران خورده چشم ها از ضريح اجابت، تصوير مي دهد و اين صحراي عرفات است كه با كلمات روحبخش دعاي امام حسين (ع) و اشك عاشقان او بر دامن خود اجابت را نقش مي كند. اشك و زمزمه ما را نيز بپذير، اي خداي عرفه.


ز اسماعیل جان، تا نگذری مانند ابراهیم

               به کعبه رفتنت، تنها نماید شاد شیطان را

 کسی کو روز قربان، غیر خود را میکند قربان

               نفهمیده است هرگز ، معنی و مفهوم قربان را


بزرگترین افتخارتاریخ ورزش زرندیه رقم خورد

 

http://www.shatranjian.com/images/uploads/kerman/1392/IMG_1661.jpg

تیم هیئت شطرنج زرندیه با کسب مقام سوم مشترک لیگ دست اول شطرنج کشور به مسابقات لیگ برتر شطرنج ایران راه یافت.تیم هیئت شطرنج زرندیه با سر مربیگری وسرپرستی علی رضا اهلی رییس هیئت شطرنج شهرستان که توانسته بود به عنوان نماینده شطرنج استان در مسابقات لیگ دسته اول کشور در کرمان واز تاریخ 17 لغایت21 مهر ماه شرکت کند درپایان 7دور رقابت  ضمن کسب مقام سوم مشترک با تیم ((مانتری شیراز))به لیگ برتر شطرنج راه یافت وافتخاری بزرگ برای شطرنج زرندیه واستان رقم زد.

لازم به ذکر است در این دوره از مسابقات14 تیم از سراسر کشور حضور داشتند که شامل:1-لاوان تابلو کرمان2-باشگاه فرزین بوشهر3-مانتری شیراز4-هیئت شطرنج زرندیه5-نظام مهندسی تهران6-دانشگاه شهید باهنر کرمان7-فولاد آلیاژی یزد8-آتن اسپورت کرمان9-کلینیک دندانپزشکی قائم رفسنجان10-اندیشه کرمان11-مس سرچشمه12-مدرسه شطرنج گواشیر13-آریای کرمان14-هیئت شطرنج سیستان و بلوچستان بودند.

علی رضا اهلی رییس هیئت شطرنج زرندیه که تنها ریتینگ دار جهانی شطرنج شهرستان زرندیه میباشد  ضمن بازی در ترکیب تیم سرمربی و سرپرست تیم بود.


اسامی بازیکنان تیم افتخارآفرین هیئت شطرنج زرندیه:1-علی رضا اهلی2-محمد رضا پور عراقیان3-رضا رمضانی

4-امیر محمد حمیدی 5- امید  الله وردی




مطلبی جالب از وبلاک (شهر خوبان )

یادش بخیر

کتاب کلاس اول ابتدایی از این پس ... /عکس

نقطه ضعف

ازنقاط ضعف خود استفاده کن

کودکی 10ساله که دست چپ خود را در یک حادثه رانندگی از دست داده بود برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد در طول 6ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد .

بعد از6 ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.استاد فقط به کودک 10ساله  یک فن آموزش داد.کودک توانست درمیان اعجاب همگان با همان یک فن حرفان خود را شکست دهد.

3ماه بعد این کودک توانست با استفاده از همان یک فن برنده شود وسال بعد در مسابقات کشوری به عنوان قهرمان سراسری کشور انتخاب گردد وقتی مسابقات به پایان رسید در راه بازگشت به منزل ،کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید

استادگفت: دلیل پیروزی تو اول این بود که به همان یک فن به خوبی مسلط بودی وتنها امیدت همان یک فن بودودیگراین که تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستی را نداشتی.

یادبگیر که در زندگی از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنی .

منبع:‌مجله موفقیت



نوشته هایی از دوست عزیزم (خانم مژگان ترکمانی)

لیوان آب را همین امروز زمین بگذار


استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردانپرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ٥٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١٥٠ گرم. استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی‌دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اماسوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد؟ شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی‌افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می‌افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست‌تان کم‌کم درد می‌گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟ شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست‌تان بی‌حس می‌شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می‌گیرند و فلج می‌شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهدکشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیادر این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می‌شود؟ من چه باید بکنم؟ شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن‌تان نگهدارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی‌ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه‌شان دارید، فلج‌تان می‌کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود. فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم‌تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی‌گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می‌شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می‌آید، برآیید! یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!


گروه اینترنتی ایران ناز ، www.irannaz.info

سر سلامتی

خانواده  محترم  توکلیان

درگذشت خانم حشمت سالک همسر اقای جعفر توکلیان  باعث تاثر گردید .

بدینوسیله در گذشت این مادر زحمت کش و فداکار را به خانواده و فرزندانش و بستگان  ایشان تسلیت می دهیم و برای ان مرحومه امرزش و برای همه بازماندگان سلامتی و سربلندی از درگاه احدیت خواهانیم .

ضمنا مراسم شب سوم و هفتم ان مرحومه در مسجد صاحب الزمان مامونیه. پنج شنبه تاریخ92/7/18 بین ساعت 14الی 16 بر گزار میگردد.

جملات الهام بخش برای زندگی


کسانی که زندگی خود را وقف بدست آورن منافع مادی و ثروت کرده اند به شما خواهند گفت که احساس خوشبختی را در اموال خود نمی یابند. خوشبختی هرگز انعکاس ثروتهای مادی یک شخص نیست، بلکه انعکاس ثروتهای معنوی و احساسی او است. خوشبختی انعکاس تعداد روابط دوستانه ای است که هر کس می تواند داشته باشد، انعکاس تعداد افرادی است که در طول زندگی خود توانسته خوشبخت و هدایت کند، و نتیجه قدرشناسی از داشته ها است و نه میزان نارضایتی از نداشته ها. قدردان داشته هایتان در زندگی باشید و تا می توانید در خوشبختی و هدایت دیگران تلاش کنید و زندگیتان را بخاطر آنچه که هم اکنون هست دوست بدارید.

 

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

یا مهدی جان

ای که فصل آمدنت ، زیباترین فصل زندگانی است وحضورت، گویاترین پیام آشنایی.
ای که باب خدایی و واسطه فیض ، دریای رحمتی و بی کران مهر.
مارا دریاب!
ما را دریاب که خوب می دانیم این ماییم که در غفلت به سر  می بریم،در غیبت از خود و مولای
 عشق وشما حاضر ترین حاضرانید.
این ماییم که پرده غفلت و زنگار عصیان ، چون خاری در چشمانمان غلتیده و مانع دیدار یارمان
گشته است.
این ماییم که معرفت شما را کسب نکرده وبدون شناخت ، بانگ عاشقی ویاری سر می دهیم
غافل از اینکه معرفت شما الفبای عاشقی است وبدون این مهم پا نهادن در میدان عشق ورزی
کاری بس بیهوده است.این ماییم که شما را در پس پرده غیبت به انتظار نهاده ایم.
آری !منتظر واقعی شمایید که در انتظار ظهور ما از غفلت  وخودیت واز سر در گمی  وحیرت
 نشسته اید.این، ماییم که چونان فرزندانی ناسپاس ،یادی از پدر سفر کرده مان نمی کنیم،
پدری مهربان که از اعمال ورفتار نابخردانه فرزندانش چشمانش به اشک می نشیند ودل رووف
وپر عطوفتش از بی مهری ما طوفانی می شود.این ماییم که معنی عدالت را به درستی نمی دانیم ومدینه فاضله ی مهدی را باورنداریم و آن دولت کریمه که عدالت را با تمامی معانیش محقق می سازد ، به خاطر نداریم. آری، اگر به یقین آرمان شهر مهدوی را می شناختیم وباورش می کردیم،آنگاه مضطر واقعی می شدیم و بی تابانه مشتاق آمدنش می بودیم وبرای تحقق آرمانش مهیا می شدیم.
این، مائیم که شما را تنها در دعاهای ندبه و فرج و در آدینه ها که دلهایمان غرق دلتنگی است،
 یاد می کنیم ودر عرصه های دیگر زندگی ، در کار و ازدواج و تحصیل و هزاران هزار لحظه
دیگر بدست فراموشی سپرده ایم.

پس ای مولای عشق! ما را دریاب!
برایمان دعا کن تا از غیبت به در آییم و زنگار غفلت را بزداییم.
برایمان دعا کن تا جام معرفتت را سر کشیم و مضطردر پی ات باشیم.
برایمان دعا کن که تنها شما را الگوی زندگی خویش قرار داده و از هرچه نا پاکی است!
به دور باشیم.
به خدا قســم تو می آمــدی اگر اعمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــالمــــــــــــــــــــــــــــــــــان


                         همچون [حــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــرف هایمان] اینقدر زیبا بود

از وبلاگ :منتظر

خدایا

خداوندا ...

خداوندا تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را

مبادا گم کنم اهداف زیبا را

مبادا جا بمانم از قطار موهبتهایت

مرا تنها تو نگذاری

که من تنهاترین تنهام؛ انسانم


خدا گوید :

تو ای زیباتر از خورشید زیبایم

تو ای والاترین مهمان دنیایم

تو ای انســــان !

بدان همواره آغوش من باز است

شروع كن ...

یك قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من ...


بهترین راه ایجاد آرامش درونی در ارتباط با خدا بدست می آید

بهترین راه ایجاد آرامش درونی در ارتباط با خدا بدست می آید

بهترین راه ایجاد آرامش درونی در ارتباط با خدا بدست می آیدپادشاهی برای هنرمندان جایزه‌ای معین کرد که به بهترین شکل بتوانند تصویر آرامش را نقاشی کنند. نقاشان زیادی آثار خود را به قصر فرستادند که تصاویری از آرامش بود. جنگل به هنگام غروب کودکان در حال بازی، قطرات شبنم، دریا و ...

پادشاه تمام تابلو‌ها را نگاه کرد و دو تابلو را از میان آن‌‌ها انتخاب کرد. یکی از آن‌ها تصویر دریای عظیمی بود با کوه‌های عظیم و تصویر زیبای آسمان که در دریا دیده می‌شد و ابر‌های سفید کوچکی در بالای دریا بودند. در گوشه‌ی تصویر، اطاقکی بود با پنجره‌ای باز و زیبا و مرغان دریایی که با شوق بر روی دریا پرواز می‌کرند.

تصویر دوم، نمایی از کوه‌ها بود. کوه های ناهموار با قله‌های تیز. در تصویر، رگبار شدیدی در حال باریدن بود. ابرهای تیره و آسمان پر از ابر، به طرز بی‌رحمانه‌ای وحشتناک جلوه می‌‌کرد. این تابلو‌ با تابلو‌های دیگر هیچ هماهنگی نداشت اما پادشاه پس از چند روز اعلام کرد که تابلوی دوم برنده‌ی مسابقه است.

 ۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

پادشاه هنرمندان را جمع کرد و توضیح داد:

به تابلوی دوم خوب دقت کنید. در بریدگی یکی از صخره‌ها، جوجه پرنده‌ای آرام در میان غرش وحشیانه‌ی طوفان نشسته است و اضافه کرد، آرامش آن چیزی نیست که در مکانی پر سر و صدا، آرام و بدون مشکل یافت شود. آرامش در درون شماست. آرامش آن چیزی است که در میان شرایط دشوار، در قلب شما حفظ می‌شود و وجود دارد.

این تنها معنای حقیقی آرامش است.

بسیاری از انسان‌ها تصور می‌کنند که باید شرایط خود را تغییر دهند تا به آرامش برسند، در حالی که آرامش در درون ماست نه بیرون از ما.
یکی از شرایط لازم برای کسب موفقیت داشتن آرامش درونی است.
آنچه در مورد آرامش اهمیت دارد این است که باید در درون شما احساس اطمینان قلبی و آرامش وجود داشته باشد و تلاش کنیم تا آرامش ایجاد شود.

نوشته هایی از دوست عزیزم (خانم مژگان ترکمانی)

 یک مشت نمک

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس به یاد موندی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره  ، اونم بزحمت .

استادپرسید : ” مزه اش چطور بود ؟ ”

شاگردپاسخ داد : ” بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش ”

پیر هندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه  .

رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا  نمکها  رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه .  شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .

استاد اینبارهم از او مزه  آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : ” کاملا معمولی بود . ”

پیرهندو گفت :  رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه  و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ،  میتونه بار اون همه رنج و اندوه  رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب . . .


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

   شهامت گذشتن از گردو ها



روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد،آن را پشت اسب گذاشت

و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت:

" این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم دهکده، فقط در صف بایستید و هرکس یک گردو بردارد

به اندازه همه گردو در این سبد است و به همه می‌رسد "


مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و یکی‌یکی از داخل سبد گردو برداشتند.


پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک گردو برمی‌داشت و پی کار خود می‌رفت. مردی که خیلی احساس زرنگی می‌کرد با خود گفت:

"نوبت من که رسید دو تا گردو برمی‌دارم و فرار می‌کنم. در نتیجه به این پسر چیزی نمی‌رسد."


او چنین کرد و در لابه‌لای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند

پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت:

"من از همان اول گردو نمی‌خواستم این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد."


خیلی‌ها دلشان به گردوبازی خوش است

و از این غافلند که آنچه گرانبهاست و ارزش بسیار بیشتری دارد سبدی است که این گردوها در آن جمع شده‌اند.


خیلی‌ها قدر خانواده و همسر و فرزند خود را نمی‌دانند و دایم با آنها کلنجار می‌روند و از این نکته طلایی غافلند که

این سبدی که این افراد را گرد هم و به اسم خانواده جمع کرده ارزشی به مراتب بیشتراز لجاجت‌ها و جدل‌های افراد خانواده دارد.


بسیاری اوقات در زندگی گردوها آنقدر انسان را به خود سرگرم می‌کنند که فرد اصلا متوجه نمی‌شود به خاطر لجاجت و یا یکدندگی و کله‌شقی و تعصب و خودخواهی فردی و گروهی در حال از دست دادن سبد نگهدارنده گردوهاست و وقتی سبد از هم می‌پاشد و گردوها روی زمین ولو می‌شوند و هر کدام به سویی می‌روند، تازه می‌فهمند که نقش سبد در این میان چقدر تعیین‌کننده بوده است.


بیایید در هر جمعی که هستیم سبد و تور نگهدارنده اصلی را ببینیم و آن را قدر نهیم و نگذاریم تار و پود سبد ضعیف شود. چرا که وقتی این تور نگهدارنده از هم بپاشد دیگر هیچ چیزی در جای خود بند نخواهد شد و به هیچ‌کس سهم شایسته و درخورش نخواهد رسید.


بسیاری از شکارچیان باهوش به دنبال سبد هستند و نه گردوهای داخل آن.

بنابراین حواسمان جمع باشد که بی‌جهت سرگرم گردوبازی نشویم و اصل کاررا ازدست ندهیم.

ماهی

ماهیمون هی می خواست یه چیزی بگه، تا دهنش رو باز می کرد آب می رفت تو دهنش و نمی تونست حرف بزنه. دست کردم تو آکواریوم درش آوردم. شروع کرد از خوشحالی بالا و پایین پریدن، دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو. این قدر بالا و پایین پرید که خسته شد و خوابید. دیدم بهترین موقعس که تا خوابه دوباره بندازمش تو آب. ولی الان چند ساعته بیدار نشده. دیده انداختمش اون تو قهر کرده و خودشو زده به خواب."

 

این داستان رفتار بعضی از آدم هایی است که کنارمون هستن. دوستشون داریم، دوستمون دارن، اما ما رو نمی فهمند. فقط در دنیای خودشون دارن بهترین رفتار رو با ما می کنن و ما چقدر عذاب می کشیم!....نظر شما چیه؟؟؟




و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت


دو قطره آب كه به هم نزدیك شوند، تشكیل یك قطره بزرگتر میدهند...

اما دوتكه سنگ هیچگاه با هم یكی نمی شوند !
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم
،
فهم دیگران برایمان مشكل تر، و در نتیجه
امکان بزرگتر شدنمان نیز كاهش می یابد...
آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،
به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود
لجوجتر و مصمم تر است.
سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.
اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.
در زندگی، معنای واقعی
سرسختی، استواری و مصمم بودن را،
در دل نرمی و گذشت باید جستجو كرد.
گاهی لازم است كوتاه بیایی...
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست
و عبور کرد
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...
گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوزی که نبینی....
ولی با آگاهی و شناخت
و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت

دحوالارض روز بیست و پنجم ذیقعده،

 

ویژگی ها

روز بیست و پنجم ذیقعده، هم زمان با دحوالارض یعنی گسترش یافتن زمین است. در شب این روز نیز بر اساس روایتی از امام هشتم علیه السلام حضرت ابراهیم و حضرت عیسی علیهماالسلام به دنیا آمده اند. همچنین این روز به عنوان روز قیام امام زمان مهدی موعود(عج) معرفی شده است. نیز روز دحوالارض، جزء چهار روز معروفی است که روزه آن پاداش فراوان داشته و ثواب هفتاد سال روزه گرفتن دارد.

اعمال

زمین، گاهواره زندگی انسان و تمام موجوداتِ زنده است، که با تمام کوه ها، دریاها، درّه ها، جنگل ها، چشمه ها، رودخانه ها، معادن و منابع گران بهایش، نشانه ای از نشانه های آفریدگار به شمار می آید که آن را گسترانیده است. روز دحوالارض ـ روز گسترش زمین ـ روز بسیار مبارکی است و آداب و اعمال ویژه ای دارد؛ از جمله:

1. روزه داشتن که ثواب هفتاد سال عبادت را دارد.

2. احیا و شب زنده داری شب دحوالارض که برابر با یک سال عبادت است.

3. ذکر و دعا.

4. انجام غسل به نیت روزِ دحوالارض و نماز مخصوص آن.

نماز اول وقت


جواني نزد شيخ حسنعلي نخودكي آمد و گفت سه قفل در زندگي ام وجود دارد

  و سه كليد از شما ميخواهم.....

قفل اول اين است كه دوست دارم ازدواج سالم داشته باشم

قفل دوم شغلی ندارم ودوست دارم كارم پر بركت باشد

قفل سوم هم دوست دارم به مکه بروم وحاجی شوم

 

شيخ نخودكي فرمود :

براي قفل اول نمار را اول وقت بخوان

براي قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان

وبراي قفل سوم نمازت را اول وقت بخوان

جوان عرض كرد سه قفل با يك كليد!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟

شيخ نخودكي فرمود نماز اول وقت شاه كليد است

جوان بعدازچندمدت باخوشحالی آمدوگفت:

سه قفل زندگی ام بااین شاه کلید بازشد



خدایا


خدایا

به من کمک کن

تا آنچه را برایم رقم زدی

با آرامش و صبر بپذیرم

مرا یاری کن

تا پذیرفتن آن مرا در دعا کردن به درگاهت کاهل نکند

یاریم کن

تا آنچه را میخواهم تنها از تو بخواهم 

و خواستن و رسیدن به آن

مرا از تو حتی لحظه ای دور نکند

خدای خوبم کمکم کن

تا در خواستن این خواسته همواره امیدوارم باشم

و در لحظه لحظه آن به تو توکل کنم

کمکم کن

که به یاری تو در این مسیر ایمان قلبی داشته باشم  

و با یقین به آن بیاندیشم 

خدایا آفات و بدی های خواسته ام را از من دور کن 

تا آن را وسیله ای کنم برای نزدیکیم به تو 

همتی در من بگمار

تا بسی بهتر از گذشته با تو خلوت کنم  

و تنها تویی که همیشه با من می مانی 

و دردم را تنها تو درمانی

تو که مهربان ترین مهربانانی


پروردگارا....

آن گونه زنده ام بدار

تا نشکند دلی از زنده بودنم

و آن گونه بمیرانم 

که به وجد نیاید کسی از نبودنم


عکس ها و پیامها

عکس ها و پیامها


جمـلاتی الـهام بخـش, جملات تصویری-www.jazzaab.ir

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

اسراف

در زیر به بیان ۲ نمونه از سیره ی عملی امام خمینی (ره) در مورد مقابله با اسراف کاری در قالب داستانک می پردازیم "  
   
داستانك ۱ :
روزی خواستم عینك امام را به ایشان بدهم، دیدم مقداری گرد و غبار روی شیشه های آن نشسته است. یک برگ دستمال کاغذی برداشتم و عینک را تمیز کردم و به امام دادم. ایشان عینک را به چشم زدند .

 بی توجه، قصد داشتم آن دستمال را مچاله کرده و دور بیاندازم که امام گفتند: «آقای انصاری! اگر شما برای آن دستمال، مورد مصرف ندارید، به من بدهید. این دستمال هنوز جای مصرف دارد»
منبع : زندگی به سبك روح الله صفحه  ۳۰
داستانك ۲ :

یک بار که خدمت امام بودیم، از من خواستند پاکت دارویشان را به ایشان بدهم.داخل پاکت دارویی بود که باید به پایشان می مالیدند.شاید کسی باور نکند، بعد از مصرف دارو، امام یک دستمال کاغذی را به چهار تکه تقسیم کردند و با یک قسمت از آن چربی پایشان را پاک کردند و سه قسمت دیگر را داخل پاکت گذاشتند تا برای دفعات بعد بتوانند از آن استفاده کنند.
راوی: خانم فریده مصطفوی (دختر امام ) منبع: نشریه امتداد - صفحه: ۴۰
از وبلاگ :اقای نیکنام

عکس ها و پیامها


ایمان

صبر خدا ....

عــجـب صـبــری خدا دارد ... !

اگر من جاي او بودم .

همان يك لحظه ی اول ،

 كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ،

 جهان را با همه زيبايي و زشتي ،

 به روي يكدگر ، ويرانه ميكردم .

اگر من جاي او بودم .

كه در همسايه صدها گرسنه ،

 چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم ،

 نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ،

بر لب پيمانه ميكردم .

اگر من جاي او بودم .

كه ميديدم يكي عريان و لرزان

و ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را واژگون مستانه ميكردم .

اگر من جاي او بودم .

نه طاعت ميپذيرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده ،

پاره پاره در كف زاهد نمايان ،

سبحه صد دانه ميكردم .

اگر من جاي او بودم .

براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ،

هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو ،

آواره و ديوانه ميكردم .

اكر من جاي او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ،

سراپاي وجود بي وفا معشوق را ،

پروانه ميكردم .

اگر من جاي او بودم .

بعرش كبريايي ،

با همه صبر خدايي ،

تا كه ميديدم عزيز نابجايي ،

ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد،

گردش اين چرخ را وارونه ،

بي صبرانه ميكردم .

اگر من جاي او بودم .

كه ميديدم مشوش عارف و عامي ،

ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش ،

بجز انديشه عشق و وفا ،

معدوم هر فكري ،

در اين دنياي پر افسانه ميكردم .

چرا من جاي او باشم .

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد ،

وگرنه من بجاي او چو بودم ،

يكنفس كي عادلانه سازشي ،

با جاهل و فرزانه ميكردم .

عجب صبري خدا دارد !

عجب صبري خدا دارد !

سوالات پیامبر (ص) از شیطان


روزی رسول خدا(ص) در خانه ام السلمه تشریف داشتند که ناگاه کسی اجازه ورود خواست. حضرت پیشاپیش فرمودند: ابلیس(شیطان) است به او اجازه ورود دادند. شیطان داخل شد و سلام کرد و عرض کرد: ای رسول خدا من به خودی خود به خدمت شما نیامدم بلکه دو فرشته ازجانب پروردگار مرا گرفتند تا به نزد شما آیم وهر چه را که از من می پرسید آن را به راستی جواب دهم وگرنه مرا به آتش عذاب خواهند کرد.


   ضرب المثل های فارسی و آیات قرآنی ... ( عاشق آسماني )


ادامه نوشته

هرگز زود قضاوت نکنیم ! (داستان کوتاه)





**********

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد ،او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد .

او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟

پزشک لبخندی زد و گفت: “متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم “.

پدر با عصبانیت گفت: ”آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو میتوانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا میمرد چکار میکردی؟”
پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: “من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده میگویم” از خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم، شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است ، پزشک نمیتواند عمر را افزایش دهد ، برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه ، ما بهترین کارمان را انجام می دهیم به لطف و منت خدا .

پدر زمزمه کرد: ( نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است )

عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد ” خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد”

و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت :” اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید”

پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت: “چرا او اینقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم از او سؤال کنم؟”
پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد :” پسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی مرد ، وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند.”

هرگز کسی را قضاوت نکنید چون شما هرگز نمیدانید زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان میگذرد یا آنان در چه شرایطی هستند.

بر اساس یک فصل از زندگی درخت قضاوت نکنید



**********

مردی چهار پسر داشت. آن‌ها را در 4 فصل مختلف، به سراغ یک درخت گلابی فرستاد. پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آن‌ها خواست که بر اساس آن چه دیده بودند درخت را توصیف کنند.
پسر اول گفت: «درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.»

پسر دوم گفت: «نه... درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.»
پسر سوم گفت: «درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین، باشکوه‌ترین صحنه ای بود که تا به امروز دیده‌ام.»
پسر چهارم گفت: «نه، درخت بالغی بود پربار از میوه‌ها... پر از زندگی و زایش!»
مرد لبخندی زد و گفت: «همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده‌اید! شما نمی‌توانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید؛ لذت، شوق و عشقی که از زندگی‌شان بر می‌آید فقط در انتها نمایان می‌شود، وقتی همه فصل‌ها آمده و رفته باشند!
اگر در زمستان تسلیم شوید، امید شکوفایی بهار، زیبایی تابستان و باروری پاییز را از دست داده‌اید! مبادا بگذارید درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصل‌های دیگر را نابود کند!»
زندگی را فقط با فصل‌های دشوارش نبینید؛ در راه های سخت پایداری کنید تا لحظه های بهتر بالاخره از راه برسند!

مطلبی جالب از وبلاگ :کشکول شیخ محمود

وقتی به دنیای شیرین و شاد کودکان با دقت می‌نگریم، کمتر کسی است که آرزو نکند، ای کاش جای آن کودک نبود. دنیایی بی کینه، واقعا از ته دل شاد، بی دغدغه، که با لبخند و چشمکی میخندند و با اخمی گریه میکنند. پر از رؤیاهای بزرگ و کوچک و اینکه دیگران را نه براساس زیبایی ظاهری شان، بلکه بر اساس میزان محبت کردنشان دوست دارند. برای آنها مادرشان همواره زیباست -هرچند از نظر ما زشت باشد- و پدر همواره دوست داشتنی، البته تاوقتی که آنها را کتک نزد.

همه می‌دانیم که بازگشت به آن دوران، دیگر امکان پذیر نیست و اگر برگردیم شاید باز آرزو کنیم که روزی تمام شود و زودتر بزرگ شویم.

اما آیا هیچ فکر کرده ایم که کسی یا کسانی در این عالم وجود دارند که حسرت اکنون ما را بخورند؟ 

جواب آری است. اما چه کسانی؟ همانطور که ما حسرت دوران کودکی را میخوریم، به تعبیر فرمایش حضرت باری تعالی در قرآن، مردگان و از دنیا گذشتگان، همواره آرزومندند و از خداوند میخواهند تا آنان را به دنیا بازگشت دهد تا آنان از صالحین و شایستگان شوند.

وقتی اموات اجازه حضور در کنار ما را می یابند، با حسرت به زندگانی ما نظر میکنند و امیدوارند تا برای آنها توشه ای از صدقه و کار خیر بفرستیم. حسرت میخورند که ما فرصت خوب زندگی کردن داریم ولی دست آنها دیگر کوتاه شده است! افسوس ایامی را می‌خورند که چه بیهوده آن را از دست دادند و چه طاعاتی از آنها فوت شده است و چه امور خیری که به راحتی قادر به انجامش بودند ولی انجام نداده اند.

بیاییم به جای رشک بردن به دنیای کودکان، از زمان حال خود بیشتر بهره ببریم و قدر عمر باقیمانده را بدانیم، تا در سرای دیگر، افسوس اکنونمان را نخوریم. هرچند برای همه ما، روز قیامت، همواره یوم الحسرة خواهد بود. چراکه آنان که کم توشه اند، حسرت بیشترش را می برند و روسیاهان، آرزوی زندگی پاک را در دل خود تمنا میکنند. اما دیگر چه سود!!

توبه نصوح

افسران - توبه نصوح...

 نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی هوسران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد هم ارضای شهوت.

گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.

او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد

از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.

کارگران را یکى بعد از دیگرى گشتند تا اینکه نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایى ، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند. نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست که از این غم و رسوایى نجاتش دهد، 

نصوح از ته دل توبه واقعی نمود ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد. پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت.

او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.

چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.

شبی در خواب دید که کسی به او می گوید:"ای نصوح! تو چگونه توبه کرده اى و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى حرام از بدنت بریزد.» همین که از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگ هاى سنگین حمل کند تا گوشت هاى حرام تنش را آب کند.

نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همانطورى که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟

عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود خلاصه میش زاد ولد کرد و نصوح از شیر آن بهره مند مى شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر مى داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند.

وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.

رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت: من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.

مامورین چون این سخن را به شاه رساندند  شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را ببینیم.پس با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. چنان کردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام، مالم را به من برگردان.

نصوح گفت : درست است و دستور داد تا میش را به او بدهند، گفت چون میش مرا نگهبانى کرده اى هرچه از منافع آن استفاده کرده اى، بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى.

گفت: درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.آن شخص گفت: بدان اى نصوح، نه من شبانم و نه آن میش است بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند...

يا ايّها الَّذينَ آمَنوا تُوبُوا اِلَى اللهِ تَوبَةً نَصُوحاً؛ اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد توبه حقيقى و خالص كنيد .

قُل يا عِبادِىَ الَّذينَ اسرفُوا على اَنفُسهِم لا تَقْنطوا مِن رَحمَة الله إنّ الله يَغفرُ الذُّنوبَ جَميعاً إنَّه هو الغَفورُ الرّحيم؛ بگو اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده‌ايد، از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همه گناهان را مى‌آمرزد و او بسيار بخشنده و مهربان است.

از وبلاگ اقای نیکنام

گل


گل ها

جواب زمین اند به سلام آفتاب ...!

سوره توحید

  

از وبلاگ: مهدی عبدالعلی سربندی