به مناسبت هفته دفاع مقدس
پرسید : ناهار چی داریم مادر ؟
گفت : باقالا پلو با ماهی
با خنده رو به مادر کرد و گفت : ما امروز این ماهی ها را میخوریم و یه روزی این ماهی ها ما را می خورند
چند سال بعد ... والفجر 8 ... درون اروند گم شد ... ... مادر تا آخر عمرش ماهی نخورد ...
یک پسر بچه دیدم مجروح افتاده بود گوشه ی سنگر...
نشستم کنارش بهش گفتم : وایسا الان می رم برات آب میارم ...
دستم را گرفت . گفت : نه حاجی آب می خوام چی کار ! فقط برو از اینجا !!!
اصرار کردم که نه حتما باید برات آب بیارم..
باز گفت : آب نمی خوام برو ..
نیگا کن الان که آقام داره میاد
اگه تشنه
نباشم ، چه جوری توی صورتشون نگاه کنم
به نام خدا ،
من می خواهم در آینده شهید بشوم برای این که...
معلم که خنده اش گرفته بود ،
پرید وسط حرف علی و گفت: ببین علی جان!
موضوع انشاء این بود که «در آینده می خواهید چه کاره بشین.»
باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی. مثلاً ، پدر خودت چه کاره است؟
آقا اجازه ... شهيد
قبل از عملیات آمده بود می گفت ،بناست عروسی کنم ، مرخصی می خواهم .
مرخصی ها لغو شده بود ،
ولی بهش گفتم برو .
توی راه بچه های گردان را دیده بود .بهش گفته بودند عملیات است .
برگشت .عصبانی بود .
می گفت اگر عملیات است ، چرا مرخصی دادی ؟
ماند و شهید شد